با خنده گفت:((مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟)). جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد....دوباره از او پرسیدم:قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای را برایم تعریف کن.!لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.با آستین لباسش آبی که از دهانش شر کرده بود را پاک کرد و گفت:((قشنگترین چیزی را که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگاممرگ بر لب داشت.و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را دفن میکردند.پرسیدم:چرا به نظر تو زشت بود؟مگر مراسم خاک سپاری بدون گریه هم میشود؟جواب داد:((مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟))
و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است یا مردم شهر ما دیوانه اند
که او را دیوانه می پندارند؟؟............
یک روز که داشتم در مزرعه قدم می زدم صدای دانه گندمی را شنیدم که از خدا گلایه میکرد.از او علت گلایه هایش را پرسیدم .گفت:((چند روز است که بر سر ما از آسمان باران تلخی می بارد.امروز دیگر طاقتمان تمام شده.دیگر تحمل این وضع را نداریم.من می خواهم بدانم خدا چرا باران شیرین را از ما گرفته و باران تلخ برایمان می فرستد.؟ مگر از ما چه گناهی سر زده؟.((سرم را بالا گرفتم و خدا را دیدم که با لبخند روی مزرعه سم پاشی میکند......
نفروخته ام.. و من آنها را دیوانه می پندارم زیرا فکر میکنند می توانند
روزهایم را با اسکناس هایشان بخرند....
و لذیذترین غذاها را در سفره های درونتان تناول میکنید.
بهترین تخت برای آسودن در خانه درونتان است.
پس چگونه می توانید خود را از خویشتن خویش جدا سازید؟؟
که گربه ها سخت با خود سرگرمند و اعتنایی به او ندارند ایستاد و
به آنان خیره شد.
از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت: ای برادران دعا
کنید.هر گاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید آنگاه
یقین بدانید که باران موش خواهد آمد..
سگ چون این را شنید در دل خود خندید و گفت :(( ای گربه های کور ابله..مگر
در کتابها ننوشته اند و مگر پدران ما نمی دانسته اند که آنچه به ازای دعا و
ایمان و عبادت از آسمان میبارد موش نیست بلکه
استخوان است.؟؟))
پرسیدم:به نظر تو خدا چه شکلی است؟ آیا خدا از خرسها است؟؟
و خرس فورا جواب داد: نه!!خدا از خرسها نیست..خدا خیلی از خرسها
لاغر تر است.با پاهای استخوانی و قد بسیار بلند.....
و حالا در این اندیشه ام که جواب کدام یک درست تر است؟؟جواب خرس یا زرافه
که گفته بود:خدا خیلی از زرافه ها چاق تر است.با پاهای پهن گوشتی.
گفت:((لذت ترساندن عمیق و پایدار است.من از آن خسته نمی شوم.))
لحظه ای اندیشیدم و گفتم:((درست است.چون که من هم مزه این لذت را
چشیده ام.))
گفت:((فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.))
آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من؟))
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامیکه از کنارش می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.......
گنهت چيست؟خودت مي داني؟
كه خداوند مرا بر وجود پاكت
همچنان آينه اي ؛ همه سرشار از آه
همه مملو از دود؛
در كنارت پرورد؟؟
و خدا مي داند ؛ كه دلم همچنان آينه است.
و زبانم چون قير.....
همچنان تلخ و سياه.
چشمهایت هردو
عالمی از مهر است
مهربانی و چه زیبا سخنی است.....
دل من نيز به مثل چشمت ؛
عالمي از مهر است
آه خدايا!!
پس چرا دل من با سخنم در قهر است؟؟؟؟
نور چشمم گويد :
عقده داري تو....
روز و شب در تك و پو
كاين چه حرفي است عظيم؟؟
وين چه باري است گران؟؟
......و حالا درست شده ام.
قهرمان كتابي كه فقط صفحه آخرش مانده!!
با همان احساس والا.!!
بند كفشها را محكم بسته ام و با همه هوش و حواسم ميروم
تا ياد بگيرم و ياد بدهم.!
بي هيچ چشم داشتي از كسي.!
مردان همه برادرانم ؛ زن ها همه خواهرانم
و پيرترها ؛ مادران و نياكان با اعتمادم
و كوچكترها ؛بزرگان فرداهاي روشن وطنم ايران !!
ايراني كه از همه به خدا نزديكتر است. ايران تهمينه و اوستا
و وفادارترين ياران هميشگي عدالت و ايثار.....
در هر هيئت و ساكن در هر جغرافيايي.!!
دعا ميكنم اين كوره راه مرا به آرمان شهر برساند.
شهر سلام و سادگي و فقر.!!
جزيره گمشده اي كه در آن عزيزترين انگيزه هاي زندگي جا مانده اند.
چيزي عزيزتر از نان.چيزي عزيزتر از كفش و كلاه.!
چيزي فراتر از اين همه قيل و قال و رياضيات نافرجام داشتنها و نداشتنها.
كفش ميشوم به پاي هر برهنه اي..فانوس ميشوم در شب هر ره گذري.
وجودم را در سه رنگ تجزيه ميكنم تا هر رنگم را به رنگي از پرچم وطنم آميخته كنم:
سبز نشاطم براي اولي!
سفيد آرامشم براي دومي!
و سرخي جانم براي سومي.......
دو هزار سال قبل از ميلاد مسيح.من اتانا هستم.
عقاب: دوست من ؛من تو را به آسمان ميبرم.سينه ات را روي سينه من بگذار و دستانت را روي بالهايم بچسبان.
كمي كه آن بالاها پرواز كرديم عقاب گفت:
دوست من!نگاه كن.ببين زمين چطور عوض شده است.به دريا نگاه كن كه دركنار كوههاي دنيا قرار دارند.زمين فقط به شكل كوه است و دريا همچون جوي آب در كنار كوهها.
بالاتر ميرويم و اوج مي گيريم.
عقاب به اتانا میگوید:
دوست من نگاه كن.!ببين زمين چطور عوض شده است و چقدر آنرا كوچك ميبيني.
در همين حال كه مرتبا اوج ميگيريم و به بالا ميرويم عقاب ميخواهد كه پايين را نگاه كنم و هر چه را كه ميبينم شرح دهم.از اينجا زمين مثل يك آلونک است و دریاها مانند يك حیاط دور آلونک را گرفته اند.
بالاتر ميرويم.عقاب ميگويد:
دوست من !پايين را نگاه كن و ببين كه زمين چطور عوض شده.زمين از اينجا به اندازه يك كيك كوچك است.
بالاتر كه ميرويم ديگر اثري از زمين نميبينم وزمين كاملا ناپديد شده.چشمهايم ديگر درياي پهناور را نميبيند.زمين را ديگر نميبينم.هر چه بالاتر رفتیم زمین کوچک و کوچکتر شد تا جایی که دیگر اثری از زمین نمی دیدم.
اینجا خودم را ميبينم كه سينه ام را روي سينه عقاب گذاشته ام و دستانم را به بالهايش چسبانده ام و بزرگي زمين را كه چه زود كوچك شد و ناپديد گرديد.
دوست من! چشمهايم ديگر آن درياي پهناور را نمي بيند.
دوست من! من ديگر نميخواهم به آسمان بروم.آنچه باید می فهمیدم فهمیدم.
بايست تا بتوانم به زمين برگردم.
عقاب ميگويد:
قلم را بردار و بنويس ويا چيزهايي را كه ديدي و دريافتي براي برادران و خواهرانت تعريف كن.
من به عقاب قول ميدهم كه براي ديگران تعريف كنم.
و حالا دوهزار و شش سال بعد از ميلاد مسيح و من اينجا هستم.روي زمين و در كنار درياي پهناور.از اينجا ماه را ميبينم كه به اندازه يك كيك كوچك بيشتر نيست و ژوپيتر که كاملا ناپديد شده.اینجا خودم را میبینم که روی زمین و در کنار دریا نشسته ام و زمین به من میگوید قلم را بردار و بنویس و یا چیزهایی را که از ماه و ژوپیتر دیدی برای برادران و خواهرانت تعریف کن.من به زمین قول میدهم که برای دیگران تعریف کنم.چشمانم را میبندم.بزرگترین را با چشمان بسته هم میتوان دید و من میبینم.کسی میگوید قلم را بردار و آنچه با چشمان بسته میبینی بنویس یا برای برادران و خواهرانت تعریف کن.من قول میدهم که برای دیگران تعریف کنم......
وقتي كه من به دنيا آمدم ؛هيچ پادشاهي دستور نداده بود كه هر پسري در اين روز متولد ميشود ؛كشته شود.وقتي من به دنيا آمدم كسي يك سبد چوبي آماده نكرد؛مرا توي يك ملافه سفيد و تميز نپيچيد ؛توي سبد نخواباند و به آب نينداخت....
من آن نوزادي نبودم كه وقتي متولد شد ميتوانست صحبت كند در حالي كه توي گهواره بودم اما دندان نداشتم.....
من در جواني ام بتهاي بتكده را نشكستم و هيچ پادشاهي دستور نداد كه مرا در آتش بيندازند.پدرم خواب نديد كه مرا قرباني كند و من تيزي و شفافيت چاقوي مهرباني اش را بر گلويم تجربه نكردم...
من هرگز زبان تمام حيوانات را بلد نبودم و نميدانستم مورچه ها چه ميگويند......اگر كسي حرفهايم را قبول نكند عصايي ندارم كه به زمين بكوبم و اژدهايي شود تا به حرفهايم ايمان بياورند......
من هميشه در همين چهار ديواري زندگي ميكنم.هميشه روي همين زمين ميخوابم.اگر اشتباهي كنم يا حرفي بزنم كه خدا از آن دلگير شود؛مرا توي شكم ماهي نمي فرستد.....
پيراهن من ساده و آبي رنگ است.هميشه بوي عطري ميدهد كه اگر فراموش نكنم به آن ميزنم.ولي اگر روي چشم كسي كه نابيناست بيفتد؛شفايش نميدهد.من اگر به مرده اي دست بزنم او همچنان مرده است......
من آدم مهمي هستم.خيلي مهم.اين را با اطمينان ميگويم.با صداي بلند جلوي آينه به خودم ميگويم.اين را در چت رومها و در تمام خيابانها و كوچه پس كوچه هاي شهرمان فرياد ميزنم تا همه بدانند كه مهم هستم و مهم هستند...با اينكه معجزه اي ندارم مهمم..با همين لباسهاي ساده كه بوي عطرميدهند مهمم.اگر چه مثل خيليهاي ديگر هستم.غذا مي خورم.خسته ميشوم؛ مي خوابم؛ميدوم؛زمين مي خورم ؛تب ميكنم؛دل درد ميگيرم ..ميميرم...اما باز هم مهمم.
اين را از آنجايي ميگويم كه آفريده شده ام.ميشد كه نباشم.ميشد كه هيچ نشاني از من در اين دنيا نباشد.ميشد كه به دنيا نيايم تا كسي شاد نشود و مادرم نه ماه يك خجم گوشتي بزرگ را با خود به اين ور و اون ور نكشد.ميشد توي دفتر هيچ معلمي جلوي نام و نام خانوادگي من علامت حاضر نباشد.ميشد پسر عموي هيچ كس نشوم و در هيچ كلاسي كنفرانس ندهم.هيچ كس نمي پرسي چرا؟؟؟؟هيچ كس هم جاي خالي مرا احساس نميكرد....
اما با اين همه خدا تصميم گرفت كه باشم.خدا تصميم گرفت كه مرا ؛ خود مرا بيافريند و اين طور شد كه من مهم شدم.هر ذره كار خوب و بد من مهم شد.خدا براي هر ذره از اعمال و رفتار من ارزش قائل شد و من مهم شدم.حتي اگر در 40 سالگي به پيامبري نرسم باز هم مهم هستم...
خدا مرا آفريد.شايد هم حرف گل سرخ درست باشد كه ميگويد:خدا تو را براي من آفريد.اگر تو نبودي من همه عمر جاي خالي تو را احساس ميكردم و از خدا مي پرسيدم چرا؟؟؟چرا خار نيافريدي؟؟؟؟
ما در مغزمان چه داريم؟؟؟در طول زندگي چندين دهه اي خود چه چيزهايي را با خود اين ور و اون ور ميكشيم؟؟
هر آنچه ما در مغز خود انباشته ايم عقايد و نظريات فرسوده و پوسيده اشخاصي است كه شايد سالها و يا قرنها
از مرگشان ميگذرد و به قول معروف هفت تا كفن پوسوندن.
ما در طول زندگي هميشه در اين فكر هستيم كه علوم و عقايد و باورهاي ي را به زور حفظ كنيم و درمجامع آنها را با فخر به ديگران نشان دهيم.خود را علامه دهر بدانيم و براي هر شخص ديگري پشت ابرو نازك كنيم.در هر زمينه اي كه بحثي به ميان آيد خود را صاحب نظر بدانيم..
ولي بالاخره روزي فرا ميرسد كه با وجود تمام اين علوم و فنون و عقايدي كه در طول زندگي كسب كرده ايم ؛
خود را از هميشه ناتوانتر و نادانتر ميبينيم.مهمترين و ارزشمندترين لحظه همين لحظه اكه خود را نادان ميبينيم.چنان در بين اين همه عقايد و دانسته ها جستجو ميكنيم كه درميابيم كه هيچ نميدانيم.درست در همين
مرحله اي كه انسان پي به ندانستن خويش ميبرد ؛ مرحله دانستن و شروع جستجو براي دانستن هم آغاز ميشود.
دانستن حقيقي.
چشمها در اين لحظه تازه روشن ميشود.گوشها شنوا ميگردند.
عقايد و باورهاي ديگران در حقيقت چشم ما را تيره و تار كرده اند.وقتي پي برديم كه هيچ نميدانيم در پي دانستن حركت ميكنيم.
مثلا ما بچه هايمان را در سنين خيلي پايين با دين خود آشنا ميكنيم.چون بچه ها در اين سن كارهاي پدر و مادر خود را خيلي راحت ميپذيرند.بدون اينكه جستجويي انجام دهند با والدين همراه ميشوند.كودك به اين طرز زندگي همراه با عقايد پدر و مادر بزرگ ميشود.شايد فرد در سنين بالا تر هم از لحاظ اعتقادي انسان مقيدي باشد ؛
ولي چنين اعتقادي ؛ تقليدي بيش نيست. عبادتي كه با شور و نشاط و جستجوهمراه نباشد تظاهري بيش نيست.
خدا به تظاهر نيازي ندارد.خداوند منتظر عشق است.ولي ما فقط ياد گرفته ايم كه جملاتي را به زباني بيگانه به خدا بگوييم.آيا وقت آن نيست كه همه دانسته هاي اينچنيني خود را رها كنيم و بگوييم هيچ نميدانيم؟؟آيا وقت آن نرسيده كه عقايد و باورهاي پدران و مادران خود را طوطي وار تكرار نكنيم و خود به دنبال حقيقت باشيم؟؟؟
در تمام دوران زندگي به ما اجبار شده كه بايد روزي پنج مرتبه با خدا به راز و نياز پرداخت.سوال اينجاست كه چرا روزي پنج بار؟؟و چرا حتما به زبان عربي؟؟
چرا ما بايد كودكان را به خاطر حفظ نكردن چندين جمله عربي كه خودمان هم معني آن را نميدانيم تنبيه كنيم؟؟؟
اگر محمد در چين متولد شده بود آيا ما بايد به زبان چيني با خدا صحبت ميكرديم؟؟
كار ما شده دنبال حاشيه رفتن.ما اصل را رها كرده ايم و به فرع چنگ انداخته ايم.دنبال حاشيه رفتن هرگز ما را به مركز نميرساند.
در زبان عربي كه ما هر روز تكرار ميكنيم هيچ ابراز عشقي نميتوانيم داشته باشيم.عين يك طوطي بايد جملاتي را به عزيزترين و مهربانترين و بزرگترين كسي كه داريم بگوييم.ولي در انتها ندانيم كه به او چه گفته ايم.
ما غني ترين و پر بارترين زبان و ادبيات را داريم.اما براي بيان عشقمان نسبت به خدا از آن بهره اي نبرده ايم.
خدا تا چه وقت بايد جملات تكراري ما را بشنود..ما نميتوانيم عاشق كسي باشيم و هر روز جمله ديروز خود را تكرار كنيم..بايد در عبادتهايمان هم شور و نشاط و عشق باشد..
.در هنگام نماز اول مشاهده گر باش.منتظر باش كه حظور خدا را حس كني..او را ببين .اگر خدا را پشت به كعبه يافتي تو هم پشت به كعبه نماز بخوان..دنبال اصل باش نه فرع..
تمام عقايد و باورهايي كه به اجبار حفظ كرده ايم ؛ از ما يك ربات ساخته كه برنامه اي را از همان ابتدا به آن ميدهند و ربات هم همان برنامه را انجام ميدهد.ولي ما ميتوانيم انسان باشيم.همان انساني كه خدا او را اشرف مخلوقات خواند..
رسد آدمي به جايي كه بجز خدا نبيند بنگر كه تا چه حد است طيران آدميت
ولي بايد بدانيم كه پرواز كردن با كوله باري از اجبارها ممكن نيست..پس باید کوله بار اجبارها را از دوش برگیریم تا بتوانبم به سوی بالا اوج گیریم.....
مذهب دو لايه دارد:لايه بيروني مذهب كه شريعت است.پيكره مذهب است.لايه داخلي مذهب؛ حقيقت است.حقيقت ناب.از ديد شريعت ؛ اسلام و بوديسم و يهوديت و هندوييسم وجود دارند.ولي از منظر حقيقت ؛ صوفي گري و ذن و حسيديسم و يوگا وجود دارند..مسلمان بودن خيلي مهم نيست بلكه صوفي بودن مهم است.بودايي بودن مهم نيست چون با تغيير لباس ميتوان بودايي شد ولي پيرو ذن بودن خيلي با ارزش است.يهودي بودن ارزشي ندارد بلكه حسيدي شدن با شكوه است.
بايد به مركز توجه داشت.نبايد گرفتار پيكره شد.شريعت پيكره است و حقيقت مركز.شريعت محيط است و حقيقت مركز.هميشه محيط از مركز بزرگتر است.محيط بزرگ است و مركز كوچك.دنياي اسلام خيلي بزرگ است .درست مثل بوديسم و يهوديت.ولي صوفيان و يوگيها و حسيديها خيلي اندكند..براي يافتن آنها بايد به جستجو پرداخت..يعني فقط كساني به آنان دست ميابند كه واقعا اين نياز را در خود حس كرده باشند كه ميخواهند..و اين خواستن مهم است...
صوفيها و حسيديها و ذنيها و يوگيها هميشه اندك هستند.خيلي كم...حتي تصورش را هم نميشود كرد..الماسها در شن گم شده اند.
عشق هميشه يك حالت اندوه به همراه دارد.شايد يكي زودتر و يكي ديرتر به اين اندوه مبتلا شود.ولي مهم اين است كه بالاخره به اين اندوه دچار ميشود.
حالت اندوه در عشق درست مثل زيارت است در نيايش.ما بايد بگذاريم اين اندوه برايمان يك مراقبه عميق و بزرگ باشد.بايد اين حالت را در خود حل كرد.با مراقبه چنين چيزي امكان دارد.هيچ كس ديگري نميتواند اين كار را انجام دهد به جز خود شخص.مكسي ميتواند راهنما باشد ولي در نهايت خود فرد بايد راه مراقبه را در پيش بگيرد.بايد حالت اندوه را با مراقبه در خود حل كرد تا براي لحظه اي تمام خاصيت اندوه از بين برود.ولي بايد توجه داشت كه اين حالت برگشت پذير است.يعني نميتوان با مراقبه اندوه را براي هميشه از بين برد.با مراقبه براي لحظه اي خود را فراموش ميكنيم.اندوه خود را فراموش ميكنيم.نكته مهم در مراقبه اين است كه همين چند لحظه ميتواند پنجره هايي را به روي ما باز كند.ولي اين را هم بايد در نظر داشت كه فراموشي راه حل نهايي براي از بين بردن اندوه نيست.چون اندوه هنوز هم در وجودتان خانه دارد و شما هنوز سردر گم هستيد.با تمام شدن مراقبه شما دوباره به خودتان بازميگرديد.ولي اين بازگشت با تحولاتي همراه است.تحولاتي كه شما را به فراسوي اندوه هدايت ميكند.پس حالت اندوه عشق كه هميشه از آن سخن گفته ميشود ميتواند ابزار قدرتمندي در زندگي باشد.ميتواند يك انقلاب بزرگ و يك تغيير اساسي در انسان بوجود بياورد.انقلابي كه ما را به خودشناسي و درك واقعي عشق هدايت ميكند.ما را به تنهايي خود واقف ميكند.ما تنهاييم .خدا تنهاست.
پس عشق يك بينش بزرگ در اختيار ما قرار ميدهد و به همين دليل است كه كلمه عشق هميشه مقدس است.ولي بايد توجه داشت كه بايد از اين مرحله هم گذشت.يعني نبايد در يك ايستگاه ساكن شد.بايد به فراسوي عشق حركت كرد.عشق بايد وسيله اي باشد براي رسيدن به فراسوي عشق.به درك حقيقت مطلق.
كساني كه مخالف عشق هستند نميتوانند به آن برسند و در نتيجه به فراسوي آن حركت كنند.هرگز جذبه و اندوه عشق را درك نكرده اند پس نميتوانند به فراسوي عشق بروند.
اندوه عشق بسيار توانمند ؛ غني و سودمند است.بسيار زيباست .چون انسان را به منشا زيباييها هدايت ميكند.پس آنرا منفي نبينيم و بگذلريم با تمام وجود آنرا تجربه كنيم..
زندگي مثل بازي فوتبال غير قابل پيش بيني است.دليل زيبايي و جذابيت هر دو هم همين غير قابل پيش بيني بودن است.فاصله بين غم و شادي؛بين زشتي و زيبايي ؛خوبي و بدي؛شب و روز؛مرگ و زندگي و فاصله بين آسمان و زمين آنقدر كم است كه اصلا نميشود فاصله معيني را براي آنها متصور شد.
گفتند خواب چيست؟گفت مرگ سبك.گفتند مرگ چيست؟گفت خواب گران.پس ما هر روز در عين زنده بودن با خواب رفتن مرگ را تجربه ميكنيم.اين است فاصله مرگ و زندگي.
همه فكر ميكنند كه فاصله بين آسمان و زمين خيلي زياد است.در صورتي كه اين فكر اشتباه است وزمين در آسمان شناور است.و وقتي جسمي در چيزي شناور باشد ديگر نميتوان فاصله اي بين آنها در نظر گرفت.
ما آدمها در اين لحظه خوشحاليم در حالي كه شايد در يك لحظه بعد از فرط غم سيل اشكهايمان جاري شود.و يا بر عكس.
در لحظه اي كه فكر ميكني به هدفت نزديك شده اي ناگهان خود را دور تر از هميشه ميبيني.
هميشه سراب را در روبرويت ميبيني.به همه قشنگيهاي سراب پشت پا بزن.چون هر چه بيشتر به دنبال سراب بدوي ؛ بيشتر تشنه ميشوي و در انتها در اوج فلاكت از پاي در خواهي آمد.پس به دنبال حقيقت باش.سعي نكن شاديهايت را به زور نگه داري.چون به غم سنگين تري دچار خواهي شد.به حقيقت زندگيت نگاه كن و آنرا بپذير.در اين صورت از تمام امكانات جهان هستي براي درك حقيقت و براي ساختن يك زندگي حقيقي استفاده كرده اي.هم از شاديهايش و هم از غمهايش.
و ما اكنون در دست خداونديم؛ تو خورشيدي درخشان در سمت راستي و من زمين نور گرفته در چپ.ولي نيروي تو در نور دادن ؛ بيشتر از نيروي من در نور گرفتن نيست.
و ما خورشيد و زمين ؛ جز آغازي براي خورشيد بزرگتر و زمين بزرگتر نيستيم و تا ابد هم آغاز خواهيم ماند.
تو از خويشتن پيشتري اي غريب گذرنده به دروازه باغ من ؛ و من نيز چون تو از خويشتن پيش ترم.هر چند كه در سايه درختانم نشسته باشم و ساكت و آرام به نظر آيم.
اي دوست!من آن نيستم كه نمايانم.ظاهر من غير از لباسي بافته از سهل انگاري و زيبايي نيست كه مرا از پرسشهاي تو و تو را از فراموشي من در امان ميدارد.
و اما مني كه در من پنهان است و ادعا ميكند كه من است ؛ رازي پوشيده است كه در اعماق وجودم پنهان است و هيچ كس جز من از آن خبر ندارد و بدين گونه تا ابد پنهان و مخفي ميماند.
اي دوست!از تو ميخواهم كه آنچه ميگويم تصديق نكني و به آنچه ميكنم اعتماد ننمايي.چون گفته هايم چيزي جز صداي انديشه هاي ديوانه اي خود شناخته و اعمالم چيزي جز سايه هاي آرزويت نيست.
اي دوست!وقتي ميگويي باد شرقي ميوزد من هم فورا ميگويم آري.باد شرقي ميوزد.چون نميخواهم بداني كه فكر من در امواج درياست نه در بند باد.تو افكارت را با باد به هم مي بافي و افكار مرا كه وراي درياهاست را درك نميكني و چه خوب كه درك نميكني چون ميخواهم به تنهايي بر دريا قدم گذارم.
اي دوست!وقتي روز تو با خورشيد روشن است ؛ نزد من ظلمت شب است.با وجود اين من از پشت پرده هاي ظلمت از نور خورشيد كه بر قلل كوه ها ميرقصد و از رقصش سايه هاي سياهي بر دره ها و باغها مي اندازد ميگويم.من از همه اينها ميگويم ؛ چون تو نميتواني ترانه هاي ظلمت مرا بشنوي وسايش بالهاي مرا بين ستارگان و سيارات نميبيني.و انگار كه من نميخواهم كه ببيني و بشنوي.چون من ميخواهم تنها شب را تنها بگذرانم.
اي دوست!هنگامي كه تو بر آسمانت صعود ميكني من در دوزخم فرو ميروم.با وجود اين تو از آن گذرگاه سخت مرا ميخواني.((اي دوست من ؛ رفيق من))و من جواب ميگويم ((رفيق من ؛ دوست من)).چون نميخواهم دوزخم را ببيني.لهيبش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را پر ميكند.اما من نميخواهم تو به دوزخ من بيايي و از همه چيز گله كني.چون ميخواهم در دوزخم تنها باشم.
اي دوست من!تو انساني دانا هشيار و بزرگواري.اصلا نه؛ تو انساني كامل هستي.من هم به خاطر بزرگواري تو با دانايي و هشياري با تو سخن ميگويم.من ديوانه اي دور از جهان تو و در عالم دور و غريبم ولي ديوانگي ام را پنهان ميكنم.چون ميخواهم به تنهايي ديوانه باشم.
اي دوست!گرچه در كنار هم راه رفتيم.ولي مقصدمان دور از هم بود.من به تنهايي راه ميروم ؛ شايد ديوانه اي بخواهد تنها با من راه برود.اگر آن ديوانه اي ؛ پس ديگر دوستم نيستی بلكه خود مني.
از دل افروزترين روز جهان؛
خاطره اي با من هست؛به شما ارزاني:
سحري بود و هنوز؛
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
گل ياس؛عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر ميرفتم.
نفسم با نفس ياس درآميخته بود.
اين دلافروزترين روز جهان را بنگر! تو دل آويزترين شعر جهان را بسراي!
شور و شوق تو برانگيخته اند
تو هم اي مرغك تنها بسراي!
تا گشايي به نسيم سخني؛پنجره اي را؛بسراي!
بسراي!
من به دنبال دل آويزترين شعر جهان ميرفتم
شاخه گسترده به مهر؛غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر؛غنچه ها ميشد باز.
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست!
چون گل افشاني لبخند تو در لحظه شكفتن!
خورشيد!چه فروغي به جهان ميبخشيد!چه شكوهي!
همه عالم به تماشا برخاست!
من به دنبال دل آويزترين شعر جهان ميگشتم.
دو صنوبر در باغ؛سرفراگوش هم آورده به نجوا غزلي ميخواندند.
مرغ دريايي ؛با جفت خود؛از ساحل دور؛رو نهادند به دروازه نور....
غنچه اي ميپرورد؛هديه اي مي آورد.
برگهايش كم كم باز شدند:
-يافتم!يافتم!آن نكته كه ميخواستمش!
با شكوفايي خورشيد و گل افشاني لبخند تو آراستمش!
تار و پودش را از خوبي و مهر؛خوشتر از تافته ياس و سحر بافته ام:
((دوستت دارم)) را من دل آويزترين شعر جهان يافته ام.
كه بري خانه دشمن!كه فشاني بر دوست.!
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست.!
روح خواهد بخشيد..
اين دل آويزترين شعر جهان را همه وقت؛
نه به يك بارو به ده بار؛كه صدبار بگو!
((دوستم داري))؟را از من بسيار بپرس!
((دوستت دارم)) را با من بسيار بگو.
فريدون مشيري








