مرد بزرگ با روي خوش رو ميكند ؛ ولي مرد كوچك با روي ترش ميپذيرند.
كنفوسيوس
مردان بزرگ وقار دارند اما مستكبر نيستند..مردان كوچك تكبر دارند ولي وقار ندارند
كنفوسيوس
كينه را كينه به پايان نميرساند ؛ عشق قاطع كينه است.
بودا
از ايينه بپرس نام نجات دهنده ام را
فروغ فرخزاد
فضيلت يعني محبت به ديگران
كنفوسيوس
مثل ايراني
مرد بزرگ به خودش سخت ميگيرد ؛ مرد كوچك به ديگران.
كنفوسيوس
حاصل من از فضل فقط اين شد كه بر جهل خود دانا شدم.
بقراط
چنان نماي كه هستي ؛ نه چنان باش كه مينمايي
بايزيد بسطامي
آنكه خوشي خود را در رنج ديگران بجويد ؛ هرگز روي خوشي را نميبيند.
بودا
اگر مردم مرا نشناسند غصه نخواهم خورد ؛ ولي اگر من مردم را نشناسم افسرده خواهم شد.
كنفوسيوس
انتظار نداشته باشيد كه همه چيز موافق و دلخواه شما باشند ؛ بلكه همانطور كه هستند راضي شويد تا زندگي شما به آسايش بگذرد.
اپيكتاتوس
آنكه درون آرامي دارد ؛ همچنان پندار و گفتار و كردار آرامي خواهد داشت.
بودا
اي مردم !چرا سعادت را در بيرون خود ميجوييد؟؟سعادت درون خود شماست
بيوئيوس
كتاب از لوازم و وسايل اوليه زندگي است و لباس جزو تجمل و زينت آن
اداسموس
زماني كه تسليم باشي ؛ تمام هستي از تو حمايت ميكند.هيچ چيز با تو مخالف نخواهد بود.زيرا تو با هيچ چيز مخالف نيستي.
خودت را بپذير؛ هر چه كه هستي.حتي اگر نقصي هم داري آن را بپذير.تنها آن هنگام قادري دست از جنگ با خودت برداري و آسوده باشي.
زندگي يعني آموختن صلح. صلح با ديگران نه .با خودت.
عشق يك تجربه هست ولي زبان بسيار مكاراست. پس مراقب زبانت باش.
سكوت را بر خودت تحميل نكن.هيچ چيز را بر خودت تحميل نكن.شادي كن ؛ آواز بخوان.بگذار ذهنت خسته شود.آنگاه رفته رفته لحظات كوچكي از سكوت و آرامش واردت ميشود.
توانايي عشق ورزيدن ؛ بزرگترين هنر جهان است.
اگر بتواني ديگري را همانطور كه هست ؛ بپذيري و هنوز عاشقش باشي ؛ عشق تو واقعي است.
وقتي با عشق به ديگري بنگري ؛ او والا ميگردد و منحصر به فرد.
هر گاه عاشق باشي احساس عجز كامل ميكني.درد عشق هم همين است.زيرا تو ميخواهي هر كاري را براي معشوقت انجام دهي اما ميفهمي كه كاري از دستت بر نمي آيد.اما عشق يعني همين كه تمام فكرت ؛ خدمت به ديگري باشد حتي اگر از عهده ات بر نيايد.
تو نميتواني انساني را تصاحب كني.زيرا او يك شخص است.تصاحب فقط با اشياء ممكن است.اگر هنوز به دنبال تصاحبي ؛ عشق تو شهوت است.
اگر نتواني با معشوقت ساكت بماني ؛ بدان كه هنوز عاشق نشده اي.
تنها راه كسب عشق ؛ از طريق همين عشق ميسر ميشود.هر چه بيشتر ايثار كني ؛ بيشتر ميگيري.
والاترين انسان كسي هست كه با عزمي شكست ناپذير ؛ انتخاب كند.
هر موجودي ؛ يك سرود الهي است.بي همتا ؛منحصر به فرد؛ تكرار نشدني و غير قابل مقايسه.
اگر بتواني تماما و يك دل عشق بورزي ؛ از عمق دلت ؛ زندگي تو سرشار از شادي و احساس ميشود.نه تنها براي خودت بلكه براي ديگران هم .اصلا تو براي دنيا بركت و نشاط خواهي شد.
اگر عشقي احساس نميكني ؛ تظاهر نكن.سعي نكن نمايش بدهي كه عاشقي.حتي اگر خشمگيني بگو كه خشمگين هستي و باش.ولي حقيقي باش.
زندگي يك مسابقه و رقابت نيست .پس دليلي هم براي مقايسه خودت با ديگران وجود ندارد.
هيچكس نميتواند تو را تغيير دهد.تنها خودت قادر به تغيير خودت هستي.
اصيل بودن و واقعي بودن نهايت زيبايي است.
اصيل بودن يعني واقعي بودن.خنده هايت ؛ گريه هايت ؛ نفرتت و عشقت و همه زندگيت بايد واقعي باشد تا اصيل باشي.
آنان كه طمع كارند ؛ براي پر كردن احساس تهي بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل ميكنند.
حقيقت در همين جا و همين الآن است.نيازي به جستجو نيست.
هيچكس در زندگي خنثي نيست.يا ميسازي يا تخريب ميكني.
خودت را در تنهايي مطلق خويش بشناس.آنگاه زندگيت بركت خواهد يافت.
آنچه خالي هست ؛ پر ميشود.ذهنت را از افكار پوچ و موهوم و كهنه خالي كن.آنوقت حقيقت ؛ آنرا پر خواهد كرد.
مرگ و زندگي دو پاياني نيستند كه از هم دور باشند.آنها مانند دو پا هستند كه همزمان راه ميروند.و هر دو متعلق به تو هستند.
عادت خوب و عادت بد وجود ندارند.زيرا هر عادتي بد است.
اگر واقعا مايلي انسان باشي از تكرار بيرون بيا.هيچ وقت تكرار نشو.
ديدن اشتباهات ديگران آسان است.اشتباهات خودت را ببين.
آنگاه كه ساكت و فارغ باشي ؛ از حضور لطيف خود ؛ آگاه ميگردي و اين سكوت موسيقي بسيار لطيفي است.
ناشناخته ها را هم روزي انسان خواهد شناخت.پس از ناشناخته ها هم فراتر برو.
به هيچ كاري عادت نداشته باش.هرگاه به كاري يا عملي عادت كني ؛ ديگر نسبت به انجام آن عمل هوشيار نيستي . آن عمل يك عمل مكانيكي ميشود؛ مانند آدم آهني كه عملي را تكرار ميكند.
رنج خودت را مشاهده كن.وقتي چيزي را مشاهده كني يك چيز قطعي است.اينكه تو در آن نيستي.
تو قادر به روشن كردن تمام جهان نيستي. ولي ميتواني خودت را روشن كني.
معنويت جستجويي است براي سكوت ؛ براي آرامش دروني.
آنچه تو آرزو ميكني ؛ آنچه تو ميپنداري ؛ و آنچه اميد داري مهم نيست.آنچه هستي مهم است.
اینم برای کسی که فک میکنه عشق به نفرت تبدیل میشه.فک کنم ایندفه رو بد جوری اشتباه کرده باشی :
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمیکاهم.
احمد شاملو
پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم ؛
پيش از آنكه پرده فرو افتد ؛
پيش از پژمردن آخرين گل ؛
بر آنم كه زندگي كنم.
بر آنم كه عشق بورزم..
و بر آنم كه باشم.
مارگوت بیگل
ما با چشمان بسته هم ميتوانيم عشق را ببينيم.
ميشود با تمام وجود ؛ عشق را احساس كرد.ولي لازمه اين امر بلوغ فكريه.خود شناسي و به طبع آن ؛ خدا شناسيه.
تمام هستي ؛ تمام كائنات و تمام موجودات ؛ هر كدام به نوعي در حال ابراز عشق هستند.براي ديدن و درك آن؛ فقط چشمها را بايد شست.جور ديگر بايد ديد.
من نميدونم چرا كار ما آدما اين روزا فقط شده شعار دادن؟؟؟حرفا و شعرهاي ديگران رو حفظ ميكنيم ؛ .تو وبلاگامون مينويسيم ؛ ولي خودمون هيچكدوم از اينا رو قبول نداريم؟؟؟
وقتي به يك گل كه تو يه جنگل بكر و دست نخورده نگاه كني ؛ ميتوني وجود عشق رو با تمام وجودت حس كني. اگه هيچكس به اين گل حتي نگاه هم نكنه و اونو ستايشم نكنه؛ اون كار خودشو ميكنه.به طبيعت زيبايي ميده.به هستي نشاط ميده.حال چه ما اونو تحسين كنيم ؛ چه نكنيم. تنها عاملي كه اين گل رو به اين كار تشويق ميكنه ؛ همين عشقه.
پس عشق در تمام هستي و در تمام كائنات نهفته است.به هر كدام از مخلوقات خدا كه نگاه كنيم ؛ ميتونيم وجود اين عشق رو حس كنيم.يا به قولي با چشم بسته هم ميشود عشق را ديد.به هر گوشه جهان كه با آرامش و اخلاص نگاه كنيم ؛ ميتونيم نشانه هايي از بلوغ و عشق را ببينيم.چون آفريننده تمام هستي ؛ منبع اصلي اين عشق است.اصلا خود عشق است.
ما هنوز نتونستيم خودمون رو باور كنيم.هنوز نتونستيم ؛ رشد كنيم .پس وقتي نتونستيم خودمون رو بشناسيم ؛ مطمئنا نميتونيم خدا رو كه اصل عشق است را بشناسيم.به همين دليل هم وجود عشق را انكار ميكنيم.
بدون عشق نماز خوندن مثل اينه كه يه ربات رو طوري تنظيم كني كه كارهايي رو برامون انجام بده.
پس بهتره به جاي نقش بازي كردن و اداي انسانهاي بالغ رو در آوردن خودمون رو به بلوغ برسونيم.
سلام دوستان.
من يه مسافرت بايد برم.ایشالا خوش باشین و یادتون نره به همدیگه عشق بورزین.
ولي ممكنه نتونم مطالبم رو بذارم تو وبلاگ.واسه همين يه بار ديگه توصيه ميكنم كتاباي اوشو رو حتما بخونين.
یا حق.
سلام دوستان.
فك كنم بعضي از دوستان منظور اوشو رو از اينكه ميگه"" بايد در بي فكري و شادي بي حد وحصر زندگي كرد ؛و كودك شدن ""رو نفهميدن
عزيزان منظور اوشو اين نيست كه بايد كودك بود.منظورش اينه كه بايد معصوميت يك كودك رو داشت.
ببينين.بزرگترين عارفان و فرزانگان ؛ اقرار ميكنن كه بعد از يه عمر رياضت و تلاش طاقت فرسا ؛ به مرحله اي رسيده اند كه خودشون ميگن تازه متولد شدن.
يه داستان خيلي جالب از حضرت عيسي خوندم كه مربوط به همين موضوعه.:
يه روز حضرت عيسي تو بازار ايستاده بوده.يكي مياد ازش ميپرسه ""چه كسي ارزش ورود به قلمرو الهي رو داره؟؟""يكي از فضلاي شهر كه به اخلاق و معرفت مشهور بود هم آنجا ايستاده بود.وقتي ماجرا رو ديد يه كم تكون خورد به اميد اينكه حضرت اونو انتخاب كنه.چندين تن از دوستان و ياران عيسي هم باهاش بودن.اونا هم با خودشون ميگفتن حتما ما رو انتخاب ميكنه.
حضرت يه نگاهي به اطرافش ميندازه و يه بچه كوچيك رو ميبينه كه محو تماشاي حضرت عيسي هست و اصلا حواسش نيست كه قراره چه كسي انتخاب شه ؛ فقط يه گوشه نشسته بود و داشت نگاه ميكرد.اصلا كسي اونو آدم حساب نميكرد.او فقط داشت از صحنه گفتگوي مردم با حضرت عيسي لذت ميبرد.
حضرت ؛ بچه رو صدا ميزنه.بعد روي دست بلندش ميكنه و به مردم ميگه ""هر كس مثل اين بچه باشد لياقت ورود به قلمرو الهي رو داره.""
خوب عيسي گفت كساني كه مثل اين كودك باشند.نگفت كساني كه كساني كه كودك باشند.حضرت نگفت همين بچه لياقت ورود به قلمرو الهي رو داره.چون بين كودك و كسي كه مثل كودك باشه تفاوت زيادي هست.
تفاوتش اينه كه هر كودكي محكوم به تباهي هست.تو جامعه اي كه ملاك انتخاب ؛ مدرك و پول و شهرت و قدرته ؛ كودكان هم خودشونو تو مسير جامعه رها ميكنه و از اصل خودش دور ميشه.
پس تنها تفاوت بين كودك و كسي كه بعد از يه عمر رياضت ؛ به كودكي ميرسه اينه كه كودكان معصوميتشان را از دست ميدهند. ولي آنهايي كه اونو دوباره به دست ميارن ؛ ديگه نميخوان اونو از دست بدهند.
خوب.براي اينكه زيبايي و لذت كودكي رو بدوني ؛ بايد اونو گم كني .همه ما معصوميت دوران كودكي رو از دست ميديم ؛ ولي تعداد خيلي كمي از ما باز اونو به دست مياريم...
ذهن تو دائم و پيوسته در حال خلق زندگي توست.اگر تصور كني كه ثروتمند شوي ؛حتما ميشوي.اگر تصور كني كه شكست خواهي خورد ؛حتما مغلوب ميشوي.چون تو مصرانه ميكوشي كه تصورات و ذهنيات خود را
اثبات كني.
تنها چيزي كه ميتواند تو را متحول و دگرگون كند و از بي ارادگي و خواب بيدار كند ؛ آگاه شدن توست.
براي متحول شدن بايد از جايي شروع كني كه هستي.شروع از جايي كه ميتواني باشي مسخره و نادرست است.فقط از جايي كه همين حالا هستي شروع كن.
جهل پس ميزند و به همه چيز نه ميگويد.ولي خرد ميپذيرد.
هر آنچه را كه هستي درياب.واقعيت خودت را بشناس.تنها واقعيت است كه ميتوان تغيير داد.فقط واقعيات.چيزهاي موهوم و خيالي كه قابل تغيير نيستند.پس حقيقت خودت را بشناس و در موقع لزوم تغيير بده.
هرچه بيشتر آرمان گرا باشي ؛ بايد بيشتر بي صداقت باشي؛زيرا آرمان ميگويد اين كار را بكن ولي درون تو ضد آنرا ميگويد.پس براي انجام آرمانهايت بايد با خودت هم دورو باشي.يعني بايد خودت را گول بزني و با چيزهاي واهي ؛ درونت را خاموش سازي.
بودن در "بي فكري" ؛زيستن در شادي و آزادي بي پايان؛كودك شدن و تازه ديدن؛اينها هنر مراقبه هستند..
اگر هنوز در رنج و عذابي ؛به آنجا كه بايد نرسيدهاي؛درخت شكوفه ميدهد و خشنود است؛فقط هسته ي ميوه
تو بايد از تقسيم خوب و بد دست برداري.اگر اينكار را كردي آنوقت نگرشي معصومانه خواهي داشت.درست
بكوش كه همانگونه كه هستي خود را بپذيري.اين انديشه به تو فرصت رشد خواهد داد. يك رشد خود انگيخته
هر وقت پذيرفتي كه هر چيز زشت ازآن توست و تو خود آن زشتيها هستي و همچنين زيباييها مال توست و تو
هيچگاه خودت را سرزنش نكن.ديگران را نيز سرزنش نكن.محكوم كردن بيهوده است.
حقيقت را نميتوان جست.اما ميتوان يافت.
خودت را در تنهايي خودت بشناس.
زماني كه بتواني آنچه را كه هست ؛همانطور كه هست ببيني؛نه آنچنان كه بايد باشد؛تنها آن زمان بيدار شده اي
انسان معمولي و دانش زده؛در ناهوشياري مطلق زندگي ميكند.هيچ چيز او را شگفت زده نميكند.او
تا زماني كه به وراي خويش نرسي ؛زندگي بي معني خواهد بود.
http://img.villagephotos.com/p/2006-1/1127730/forinternet(1).jpg
http://img.villagephotos.com/p/2006-1/1127730/forinternet(2).jpg
يكي از سياهترين روزهايي كه تاريخ به ياد دارد بدون شك روز
يازدهم مارچ سال 2001 هست.روزي كه كوته نظران متعصب
بنام حفظ و اعتلاي شريعت؛ مجسمه هاي بودا؛اين انسان
حقيقت جو را در شهر باميان افغانستان تخريب كردند.
رايزنيهاي ديگر كشورها براي منصرف كردن گروه نابخردان
سياه رو (طالبان) هم اثري نداشت و در نهايت با تخريب
دو مجسمه بودا چهره خود را تا ابد در بين تمامي مردم
حقيقت جو منفور كردند.
حال؛ ايشان تاوان عمل ننگين خود را پس ميدهند كه ميخواستند
با تخريب مجسمه بودا؛ گذشته 1600 ساله بوداي جهانيان را نابود كنند ..
اما بدانند كه بودا در دل مردم جاي دارد و حال؛ خودشان
با اين اعمال ننگين؛ گذشته اي ننگين و آينده اي به سياهي ويل خواهند داشت.
خدا اساس و پايه عاشقان سينه چاك اسلام كه دم از اسلام ميزدند و
دين را بهانه اي براي مقاصد پليدشان قرار داده بودند را در هم شكست....
خليلي شعري بسيار زيبا در مورد بمباران مجسمه هاي صلصال و
شهمامه سروده كه يه قسمتايي از اونو مينويسم:
((حكم اعدام خدا را از كجا آورده اي؟
اين امانت مال خلق آرياست
اين قضاوت از كجا آورده اي؟؟؟؟
اين نما قرب دل هفت آسياست..
كوس ايمان ميزني نابخردي
دل شكستن است بهاي دين تو
تاق كهنه خانه ي دلها بود
جايگاه نخوت و نفرين تو))
۱) هيچ پيوندي نمي تواند جايگزين روح تو شود. تنها تو، تنها تويي كه دوست خودي
۴) در پيوند عاشقانه، بايد به مالكيت در آيي نبايد تلاش كني كه مالك شوي.
5) عشق با جدايي نمي ميرد. با بسيار با هم بودن شايد ولي با جدايي هرگز.
۷) هرگز نخواه كه ديگري تغيير كند. در هر پيوندي تغيير را از خود آغاز كن.
8) هيچ چيز بيشتر از تنهايي رنج آور نيست. اما مشكل اين است كه ايجاد هر پيوندي از روي ترس از تنهايي، آزمون مباركي نخواهد بود، چون ديگري نيز با همين انگيزه به تو پيوسته است.
12)گل سرخ، گل سرخ است و خار، خار. نه خار بد است و نه گل سرخ خوب. اگر انسان از روی زمین محو شود، گل سرخ آنجا خواهد بود، خارها آنجا خواهند بود، اما دیگر کسی نیست بگوید گل های سرخ خوبند و خارها بد. این ذهن ماست که این ارزش ها را خلق می کند.
13).با اشتغال به اين و آن خود را فراموش نكن.
14).تسليم باش.تنها زماني كه تسليم باشي ميتواني در ناشناخته ها قدم بگذاري و شناخته ها را ترك كني.
15).براي داشتن يك زندگي اصيل و واقعي؛يك چهره ي واقعي لازم است
16).ازچسبيدن به چهره هاي كاذب دست بردار.آنگاه چهره ي واقعي تو نمايان ميشود.
17).خودت را بپذير.آنگاه كه چنين كني به مركز وجودت پرتاب ميشوي.
روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست
نیزه بر باد نشستست و سپر یادت نیست
یادم هست؛یادت نیست
یادم هست؛یادت نیست
خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست
یادم هست؛یادت نیست
یادم هست؛یادت نیست
عطش خشک تو بر ریگ بیابان نازید
کوزه ای دادمت ای تشنه؛مگر یادت نیست
تو که خودسوزی هر شب پره را میفهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دلریختگان چشم نداری بیدل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
یادم هست؛یادت نیست
یادم هست؛یادت نیست......
شهیار.قنبری
میخوام تو وبلاگم از اوشو بگم..میخوام تموم کمکاریهایی که تو کشورمون کردن که باعث بشه آدمایی مثل اوشو رو خیلیا نشناسن جبران کنم.البته به کمک دوستان وبلاگنویس دیگه که اونا هم همین عقیده رو دارن
یکی از دوستان گفته بود که وبلاگ خوبیه ؛فقط اوشوش زیاده!!![]()
باید بگم که من این وبلاگو ساختم فقط واسه اینکه بتونم از اوشو بگم..
میدونین؟؟؟؟متاسفانه تو کشور ما برای اون چیزا و اون کسایی که باید ارزش قایل بشن و آثار و سخنرانیهاشونو پخش کنن اصلا توجهی نمیشه.
تمام نشریات جهان اوشو رو به عنوان یکی از هزار آینده ساز قرن بیستم معرفی کردن.حتی بعضی از روزنامه های با اعتبار مثل ساندی تایمز نوشت که اوشو به عنوان یکی از ده مردی است که سرنوشت هند را تغییر داده اند...خیلی از بزرگان فلسفه هم گفتن که اوشو هم تراز با بودا؛گاندی و نهرو هست.
به شما دوستان و هموطنان هم توصیه میکنم کتاب (الماسهای اوشو)رو حتما بخونین.
اینجور که میگن قراره تمام کتابای اوشو رو جمع کنن.
پس همین الان برین چندتا از نسخه هاشو بخرین.
در ضمن اگه می تونین به دوستانتون هم بگین یه سر به این وبلاگه بزنن....
وقتی به کسی عشق میورزی بهش آزادی بده.از او حمایت کن.هرگز نخواه که اونو تو چنگ داشته باشی.
مهم قلب اوست.مهم روح اوست.
وقتی که عاشق کسی هستی دوست نداشته باش که او فتوکپی خود تو باشه.بلکه بخواه که
آدم منحصر به فردی برای خودش باشه و برای منحصر به فرد شدنش همه ی شرایطی رو
که لازم هست رو فراهم کن.کمک کن تا حقیقت خودش رو بشناسه...
خود تو هم باید عشق را کانون توجه زندگیت قرار بدی.چون تنها با عشق میتونی از طبیعت کور فراتر
رفته و به دنیای فوق طبیعت قدم بگذاری.دنیایی که کوری در آن وجود ندارد.دنیایی که در آن
چشمان بصیرتت بیناست....))
به قول اوشو :((مهم نیست که معشوقت کنارت باشه.مهم اینه که اونو پیدا کرده باشی.مهم اینه که به بلوغ رسیده باشی.مهم اینه که دوست داشته باشی بخشش کنی.در فکر دریافت نباشی.برای کارهایت امید تشکر یا تحسین نداشته باش.اگر معشوقت هم به بلوغ رسیده باشه اونوقت یکی از بزرگترین تضادهای بشری به وقوع پیوسته.....یعنی دو نفر یکی شدن و در عین حال در کمال آزادی فردیت
خودشونو حفظ کردن و حتی ارتقا دادن))
از کتاب(بلوغ)اوشو
سعی میکنم هر ۲ یا ۳ روز سخنان اوشو رو براتون بزارم تو وبلاگ..
۲.باید آرامش به رقص درآید وسکوت به آواز. و تا درونی ترین درک تو به خنده بدل نشده هنوز چیزی کم است. هنوز کاری هست که باید انجام گیرد.
۳.خداوند تجربه ی فوق العاده ای از نور زیبایی و شکوه است. خدا واژه نیست. وسعت است. اقیانوسی بی کرانه که تو چون قطره ای در آن نا پدید میشوی
۴.زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریاضیات زیرا ریاضیات به ذهن تعلق دارد و زندگی در ضرب آهنگهای قلب تو به تپش در می آید.
۴.هیچ چیز به زور بدست نمی آید.وهیچ چیز را نمیشود به زور نگه داشت.
۵.اگر چیزی را واقعا دوست داری رهایش کن.اگر دوست داشته باشد که مال تو بشود خودش برمیگردد.واگر برنگشت یعنی هیچ وقت مال تو نبوده.
سلام
تو زندگی هرکدوم از ما یه چیزایی یا کسایی وجود دارن که تاثیر زیادی روی رفتارمون؛گفتارمون؛روی عقایدمون و در کل روی تمام زندگیمون میذارن...
اگه تا حالا واسه شما چنین چیزی اتفاق نیفتاده ناراحت نباشین..
مطمئن باش یه روز همچین اتفاقی میفته..
من خودم چنین چیزی رو تجربه کردم
شاید باور نکنین..
ولی من همیشه احساس پوچی میکردم..
با خودم میگفتم پسر!خیال کن به همه چی رسیدی..آخرش که چی؟؟؟؟؟؟؟یعنی همیشه با خودم فک میکردم که همه ی کارام الکیه...همیشه آدمایی که میگفتن عاشقیم منو ناراحت میکرد..
ولی یه چیزایی باعث شدن که جور دیگه ای به زندگی نگاه کنم..
من که هیچ وقت احساس آرامش نمیکردم حالا دیگه کاملأ به آرامش رسیدم..
بهتر به اطرافم توجه میکنم....
باعث این تحول هم دو تا چیزه:
1.کتابها و عقاید بزرگ مرد فلسفه ی جهان((اشو))؛که به من فهماند که حرفهامو بزنم؛تلاش کنم؛ولی زور الکی نزنم
2.کسیکه من برای اولین بار تونستم باهاش حرف بزنم.حرف دلمو.همین جا هم ازش تشکر میکنم که صبورانه حرفامو گوش کرد .......
دوستان عزیز:
میخوام بهتون توصیه کنم حتمأ کتابای اشو رو بخونین
باور کنین اثر عجیبی داره..البته بستگی به شرایط شما هم داره
من زمانی با اشو آشنا شدم که یه مکمل هم واسه اینکه منو متحول کنه وجود داشت..
من خودم شخصأ افسوس میخورم که چرا یه کسایی مثل اشو رو نمیشناسیم..یا دیر میشناسیم
واسه اونایی که دوس دارن با اشو بیشتر آشنا شن یه کم از زندگینامشو مینویسم:
اشو که بود
راجنيش چندراموهان در سال 1931 درشهری کوچک به نام کاچوارا در هند مرکزی به دنيا آمد."باگوان"به معنی شخص ملکوتی و مقدس و "شری" به معنای مرشد است.وی در اواخر حياتش نام خود را به اشو تغيير داد.
مذهب والدين او جينيسم بود.اگر چه اشو در تمام طول عمرش خود را به هيچ دين و فرقه مذهبی وابسته نمی دانست.او در تاريخ 21 مارس سال1953 در سن21 سالگی به"سامادهی"(رسیدن به روشن بينی که در آن روح انسان با روح هستی يگانه می گردد.)رسید.راجنيش درجه فوق ليسانس خود را در رشته فلسفه از دانشگاه سوگار اخذ نمود.او به مدت 9سال مشغول به تدريس فلسفه در دانشگاه جبال پور بود و به طور هم زمان،به عنوان يک استاد مذهبی فعاليت ميکرد.او در سال 1966 تدريس را کنار گذاشت و تمام توجهش را به تربيت سانياسینهايش (مريدانش) و همچنين سخنرانی های خود معطوف ساخت.اشو يک آپارتمان در شهر بمبئی داشت که معمولاً در آنجا اشخاص و گروه های کوچک را ملاقات می کرد و به عنوان يک استاد روحانی به راهنمايی دوستدارانش می پرداخت.در سالهای نخستين بيشترين سانياسینهای او را اروپاييان و هنديان تشکيل می دادند.
در سال 1974 اشو به سمت شهر پونا در جنوب بمبئی مهاجرت نمود.گروههای مخالف ادعا می کنند که اين تصميم به دليل افزايش مخالفتهای عمومی در بمبئی بر عليه وی اتخاذ شد.در واقع هدف اشو از اين مهاجرت بنا کردن يک آشرام(محل تدريس)بود تا بتواند محلی بزرگتر و راحتتر که دارای تسهيلات بيشتری جهت تربيت شاگردانش باشد را ايجاد کند.آين آشرام از دو قسمت که در مجاورت هم قرار داشتند و مساحت هر کدام به حدود 24،000متر مربع می رسید تشکيل شده بود و در يکی از مناطق اعيان نشين پونا به نام پارک کوريگون قرار داشت.تخمين زده می شود که حدود 50،000 نفر از غربيانی که درجستجوی روشن بينی به کمک يک استاد روحانی بودند از اين محل ديدن کرده اند.
در سال1979 اشو از هجرتش به عنوان حرکتی جهت حفظ نسل بشر نام برد.او گفته بود"اگر ما نتوانيم در 20 سال آينده انسان نوينی خلق کنيم،انسانيت هيچ آينده ای نخواهد داشت.فقط زمانی می توانيم جلوی خودکشی همگانی را بگيريم که انسان جديدی بيافرينيم."او يکسری آموزشهای روحانی تلفيقی را ارائه کرد که ترکيبی بود از هندوئيسم،جينيسم،ذن،بوديسم،تائويسم،مسیحيت،فلسفه يونان قديم،
بسیاری از عقايد و رسوم مذهبی و فلسفی،روانشناسی،روشهای جديد درمانی مديتيشن و غيره....
در سال 1980 او توسط يک هندوی بنيادگرا در يکی از سخنرانيهای صبحگاهيش با چاقو هدف حمله قرار گرفت.به دليل بی کفايتی پليس اين تروريست تبرئه شد.در سال 1981 او با بی ميلی هندوستان را به دليل درمان بيماری و برخورداری از امکانات پزشکی پيشرفته تر ترک کرد و راهی آمريکا شد.گروهی که همراه او بودند در زمينی به مساحت 26000 کيلومتر مربع در مزرعه "بيگ مادی" در نزديکی آنتولوپ ايالت اريگون که سانياسینهايش به مبلغ 6 ميليون دلار خريداری کرده بودند ساکن شدند.نام اين مزرعه به راجنيش پورام(عصاره راجنيش)تغيير پيدا کرد.يک جاده متروک و کوچک به طول 20 مايل از آنتلوپ تبديل به شهرکی پررو
نق با 3،000 نفر جمعيت شد.يک باند فرودگاه به طول 4،500 فوت،يک مخزن آب به مساحت 180،000 متر مربع و يک تالار گردهمايی به مساحت 88،000 فوت مربع دائر گرديد.بسیاری از مردم محلی از ايجاد چنين مرکزی در بين خودشان به دليل تفاوتهای دينی و فرهنگی ناراضی بودند.بازتاب اين نارضايتی به صورت ندادن مجوز احداث ساختمان به طرفداران اشو نمود پيدا کرد.تعدادی ساختمان بدون کسب مجوز در مزرعه بر پا شد و هنگامی که مقامات رسمی تصميم به جلوگيری از اين ساخت و سازها گرفتنداداره آنها بوسیله افراد نا معلومی به آتش کشيده شد.زمانی که درخواستهای سانياسینها کراراً از سوی مقامات رد شد تعدادی از آنها به عضويت شورای شهر در آمدند.نام شهرآنتلوپ به شهر راجنيش تغيير کرد.
این خلاصه ای از زندگی چند دهه ای اشو بود.