راز عشق در اين است كه به كسي سخت نگيريد.زيرا عشقي كه آزادانه هديه نشود اسارت است.
كسي را كه دوست ميداري را در چارچوبي كه خودت مي پسندي حبس نكن.و دائم از او عيب جوئي نكن.زيرا
عيب جوئي باعث تباهي ميشود.همه چيز را همانطور كه هست بپذير تا هر دو هميشه شاد باشيد.
نقاط قوتش را تحسين كن ولي نقاط ضعفش را تقبيح نكن..هرگز سعي نكن با سوزاندن ؛ جلوي خونريزي زخم را بگيري.هرگز خود را معلم او نپندار.سعي كن از او بياموزي.چه از خطاهايش و چه از نقاط قوتش.در عين حال كه عاشق او هستيد ؛ عاشق خدا باش .زيرا شايد روزي ديگر نتواني در كنار او باشي و آرامشت را از دست بدهي ؛ ولي خدا هميشه و در همه جا با شماست و تنها اوست كه لياقت عشق شما را دارد.
زندگي بايد جستجو باشد.نه آرزو و نه بلندپروازي براي اين و آن شدن.جستجو براي كشف اينكه "من كي هستم؟".
و شگفت اينكه كساني كه نميدانند كي هستند ؛سعي دارند براي خود كسي شوند.آنها حتي نميدانند كه همين حالا كي هستند و دنبال چه ميگردند ؛ آنوقت ميخواهند در آينده شخصيت والايي براي خود بدست آورند.آنها با وجود خويش بيگانه هستند.اما هدفي براي خودشناسي و "شدن" دارند.
"شدن" بيماري روح است و "بودن" يعني "تو".تو همين الان هستي نه آينده.و كشف بودنت آغاز زندگي است.
آنگاه هر لحظه كشفي جديد در راه است و هر لحظه جشن و شادكامي ..هر لحظه رازي از پشت پرده بيرون مي آيد و عشقي تازه در تو پيدا ميشود كه تا به حال هرگز وجودش را احساس نمي كردي..
تا حالا پرسيدين كه اگه ميگن بلوغ و آگاهي خوبه پس چرا كسي خودش نميخواد به بلوغ واقعي برسه؟؟اگه بلوغ به سعادت جاوداني و به حقيقت مطلق ميرسد پس چرا خودمان بالغ نيستيم؟چرا دوست داريم در خواب آلودگي بمانيم؟
جواب خيلي ساده هست.چون به بلوغ رسيدن و آگاه شدن همان و رنج و مشقت همان.
اگر تو آگاه شوي ؛ متوجه درد ميشوي.دردي چنان شديد كه براي خوابيدن بايد به مسكن متوسل شوي.
اين خواب آلودگي در زندگي ؛ محافظي در برابر درد است.ما ميخواهيم همين آرامش دروغيني كه در حالت خواب آلودگي داريم رو حفظ كنيم.اما بايد بدانيم كه خواب اگر چه به ظاهر ضد درد است ؛ ضد لذت هم هست.
ما اگر در حالت خواب درد را احساس نمي كنيم ؛ همانطور هم لذت و عشق را نمي توانيم احساس كنيم.
پس بايد براي درك لذت واقعي و عشق ؛ به بلوغ و آگاهي رسيد.هر چند راهي بس دشوار باشد وگرنه محكوم به خواب ابدي هستيم.