








براي اين كه به هدفت برسي دو راه وجود دارد:
اول اينكه با شرطي كردن طرف مقابل هر دو به هدف برسيد.كه البته شايد به ظاهر بتوان گفت كه چيزي را بدست آورده ايد ولي در قطعا ديگر آن ارزش و اهميت اوليه را ندارد
دومين راه ايجاد يك فضاي مناسب و خاص است كه شخص در آن احساس آزادي كند.شما دري را جلوي او باز ميكنيد كه او ميتواند از قفس خود ساخته يا جامعه ساخته به يك باغ وسيع پاي نهد.وظيفه شما فقط باز كردن در است ولي پس از باز شدن در بايد فقط نظاره گر بود...
تا زماني كه پرنده بخواهد در قفس بماند از شما كاري ساخته نيست.شايد بخواهد در غياب شما پرواز كند.شايد اصلا نتواند از قفس بيرون بيايد.مهم اين است كه شما كار خود را انجام داده ايد و از الان ديگر بايد نظاره گر باشيد..او بايد خودش را آماده پرواز كند.پس تا خود نميخواهد تو فقط نظاره گر باش.بگذار با تمام وجود به پرواز درآيد.بگذار با چشمان بسته و با دل پرواز كند.بگذار تمام باغ هستي را با تمام وجود به پرواز درآيد.
ققنوس پرنده عجيبيست.ققنوس هرگز جفتي ندارد و در تنهايي سكنا ميگزيند.منقارش مثل يك ني بلند است و نزديك به صد سوراخ روي منقارش قرار دارد.هر سوراخ صداي خاصي از خود ايجاد ميكند و رازي را آشكار ميكند. چون ترتيبي براي صداها قرار نداده ؛ هميشه غير قابل پيش بيني هست كه كدام صدا زودتر
ايجاد ميشود.
وقتي ققنوس صداها را از خود ايجاد ميكند ؛ همه پرندگان آسمان و همه ماهي هاي دريا تحت تاثير قرار ميگيرند.همه بادهاي وحشي با شنيدن اين موسيقي مدهوش كننده؛ و براي درك بهتر آن سكوت ميكنند.
ققنوس هزار سال زندگي ميكند.او زمان مرگ خود را ميداند و وقتي زمان مرگش فرا رسيد صدها درخت را جمع ميكند و آنها را در يك نقطه آتش ميزند و خودش را به درون اين آتش مياندازد.با هر يك از سوراخهاي منقارش فرياد غم انگيزي از روح خود بر مياورد و به همه اعلام ميكند كه مرده است.سپس همه پرندگان و حيوانات جمع ميشوند تا در زمان مرگ ققنوس حاضر باشند.ققنوس آخرين نفس خود را جمع ميكند و بالهاي خود را به هم ميزند تا شعله افروخته تر شود.به زودي شعله و پرنده به تلي از ذغال تبديل ميشوند و از دل اين ذغال گداخته فقط يك جرقه باقي ميماند كه تبديل به يك نوزاد ققنوس ميشود و از آتش بيرون مي آيد.
ققنوس نمونه بارز انسان جستجو گر و آگاه هست.با اينكه هميشه تنهاست ولي با يك آواز و صدا همه كائنات را دور خود جمع ميكند. وقتي به بلوغ كامل رسيد با مرگش زندگي جديدي آغاز ميكند.چنان به عشق اعتقاد دارد كه با اينكه به خيال همه دارد در آتش ميسوزد و از بين ميرود ولي او عشق را آتش و سوزنده نميپندارد و نميگذارد عشقش از بين برود و از همان عشق هم تولدي دوباره ميابد.
بايد براي خيلي از مردم نامريي بود.بايد براي توده بسيار زيادي از مردم نامريي شد.
كساني كه ميخواهند تو را وسيله رسيدن به چيزهاي بي ارزش قرار دهند؛را بايد از خود دور كرد.نامريي شدن كار بسيار ساده اي است.
فقط كافيست كه راه اين كار را بداني.اگر كسي تو را قبول داشته باشد؛فقط خودت را قبول داشته باشد؛ديگر
كاري به امتيازاتي كه داري ندارد.برايش مهم نيست كه از چه نژادي؛از چه كشوري؛و از چه نسلي هستي.
فقط خودت برايش مهم هستي.همين وجودت برايش با ارزش است.پول و ثروت و مقام و سند و مدرك؛همگي بي ارزش هستند و ارزش واقعي فقط تويي.وجود حقيقي و اصلي تو.
حال اگر تو ؛خود واقعي ات را نشان دادي و كساني كه اطرافت را گرفته اند؛پراكنده شدند؛بدان كه خود تو
براي آنها ملاك نبوده اي و آنها به خاطر امتيازاتي كه از تو توقع داشته اند با تو در ارتباط بوده اند..بدان كه آنها در فكر تملك چيزي بوده اند.بدان كه ميخواسته اند با امتيازاتي كه تو فراهم ميكني؛به هدفشان برسند.
نامريي شدن آسان است.بايد نامريي شد؛تا وقتي كه جستجو گري پيدا شود و تويي كه نامريي هستي را پيدا كند.
بايد در انتظار وجودي جوينده ؛نامريي بود.
هميشه با خودم فكر ميكردم كه تنهايي خوبه يا بده؟؟بعضي وقتا از اينكه تنها باشم احساس خيلي خوبي داشتم.ولي خيلي وقتا هم از تنهايي خودم متنفر بودم. تنهايي برام يه كابوس وحشتناك شده بود.
ولي بعد از آشنايي با كتابهاي اوشو علت اين كه نميدونستم تنهايي خوبه يا بد رو پيدا كردم.
ميدونين عزيزان؟؟؟؟هميشه بايد فرقي كه بين تنهايي و خلوت وجود داره رو بدونيم.
خلوت رسيدن به قله تجربه هاست ولي تنهايي يعني عذاب از اينكه يكي رو آرزو داري ولي نزديكت نيست.
خلوت هميشه با خودش نور مياره ولي تنهايي همواره با سياهي و تاريكي همراهه.
ما ميتونيم تو خلوت به خودمون فكر كنيم.به حقيقت واقعي خودمون..به اصالتمون.به زندگي حقيقي خودمون.به وجودمون.ولي تنهايي وقتيه كه ما به يه نفر ديگه فكر ميكنيم.ما تو تنهاييمون به گدايي يه نفر ديگه ميريم.و چون اون شخص دور از دسترس ما هست ؛ تو تنهايي احساس شكست و سرخوردگي ميكنيم.اين دليل نفرت خيلي از ماها از تنهاييه.
ولي اگه تنهاييمون رو به خلوت تبديل كنيم ؛ بيشترين لذت رو از تنهاييمون ميبريم.چون ديگه دنبال گدايي نيستيم و در حقيقت دنبال كسب كردن هستيم.
كسب حقيقت وجودمون.كسب اصالتي كه شايد تو روزمرگي هامون از دست داديمش.اين خلوت ميتونه ما رو به شناخت برسونه.شناخت خودمون.شناخت درونمون.
و با شناخت خودمون ميتونيم به شناخت خدا برسيم.وقتي ما تو شناخت خودمون مونده باشيم ؛ چه جوري ميتونيم خدا رو بشناسيم؟؟/
پس تنهايي رو با خلوت اشتباه نگيريم .
در سراسر دنيا مردم هميشه از عشقي سوزان صحبت ميكنند.در صورتي كه عشق هيچگاه سوزان نيست.عشق داغ نيست.كاملا خنك است اما سرد سرد هم نيست.چون عشق مرده نيست.كاملا زنده است و زندگي ميدهد.
عشق خنك است درست مثل نسيمي خنك كه روح انسان را نوازش ميكند.
پس واژه عشق سوزان يا عشق داغ يا عشق آتشين غ تعريف درستي از عشق نيست.اينها تعاريفي براي هوس هستند.
زندگي بسيار كوتاه است.پس خطر كن و.پاي ميز قمار زندگي بنشين.!چه چيز را از دست ميدهي!؟؟ما با دستاني خالي آمده ايم و با دستاني خالي هم ميرويم.!پس چيزي براي از دست دادن وجود ندارد.
فقط كمي وقت براي بازيگوشي و رقص و پايكوبي ؛ براي زمزمه كردن اوازهايي دل انگيز باقي است.
پس زمان را از دست نده و از لذت بردن از زندگيت غافل نشو.اين زندگي مال توست و تو بايد به اندازه ظرفيت و لياقت خودت از اون لذت ببري. هر وقت از زندگيت احساس رنجش كردي ؛ بدان كه لياقت و
ظرفيت خودت در همين حد بوده.در حدي كه فقط تونستي از اين دنيا بدبختياشو به دست بياري.
هرگز اجازه نده كه روزمرگي ها ؛ مثل سيمهاي كوك نشده ساز ؛ نغمه زندگيت را به نوايي غمگين و موهوم تبديل كند.عشق خود را طوري گسترش دهيد كه تمام بشريت و عالم را در بر گيرد.
فقط به نيازهاي خودت فكر نكن.به در خواست همه عالم گوش كن.ببين اين طبيعت از تو چه ميخواهد و تو چه كاري ميتواني برايش انجام دهي.خود را هرگز دربند چيزي نكن.زيرا گياه بايد آزادانه از آفتاب و هوا استفاده كند.تو جزيي از اين طبيعت هستي.خود را مالك آن ندان.عاشق طبيعت باش .زيرا با عشق به مخلوق ؛ به عشق به خالق ميرسي.