تبليغاتX
.....وحید..آرام آرام تا خدا
ثبت عقاید


عشق هميشه يك حالت اندوه به همراه دارد.شايد يكي زودتر و يكي ديرتر به اين اندوه مبتلا شود.ولي مهم اين است كه بالاخره به اين اندوه دچار ميشود.

حالت اندوه در عشق درست مثل زيارت است در نيايش.ما بايد بگذاريم اين اندوه برايمان يك مراقبه عميق و بزرگ باشد.بايد اين حالت را در خود حل كرد.با مراقبه چنين چيزي امكان دارد.هيچ كس ديگري نميتواند اين كار را انجام دهد به جز خود شخص.مكسي ميتواند راهنما باشد ولي در نهايت خود فرد بايد راه مراقبه را در پيش بگيرد.بايد حالت اندوه را با مراقبه در خود حل كرد تا براي لحظه اي تمام خاصيت اندوه از بين برود.ولي بايد توجه داشت كه اين حالت برگشت پذير است.يعني نميتوان با مراقبه اندوه را براي هميشه از بين برد.با مراقبه براي لحظه اي خود را فراموش ميكنيم.اندوه خود را فراموش ميكنيم.نكته مهم در مراقبه اين است كه همين چند لحظه ميتواند پنجره هايي را به روي ما باز كند.ولي اين را هم بايد در نظر داشت كه فراموشي راه حل نهايي براي از بين بردن اندوه نيست.چون اندوه هنوز هم در وجودتان خانه دارد و شما هنوز سردر گم هستيد.با تمام شدن مراقبه شما دوباره به خودتان بازميگرديد.ولي اين بازگشت با تحولاتي همراه است.تحولاتي كه شما را به فراسوي اندوه هدايت ميكند.پس حالت اندوه عشق كه هميشه از آن سخن گفته ميشود ميتواند ابزار قدرتمندي در زندگي باشد.ميتواند يك انقلاب بزرگ و يك تغيير اساسي در انسان بوجود بياورد.انقلابي كه ما را به خودشناسي و درك واقعي عشق هدايت ميكند.ما را به تنهايي خود واقف ميكند.ما تنهاييم .خدا تنهاست.

پس عشق يك بينش بزرگ در اختيار ما قرار ميدهد و به همين دليل است كه كلمه عشق هميشه مقدس است.ولي بايد توجه داشت كه بايد از اين مرحله هم گذشت.يعني نبايد در يك ايستگاه ساكن شد.بايد به فراسوي عشق حركت كرد.عشق بايد وسيله اي باشد براي رسيدن به فراسوي عشق.به درك حقيقت مطلق.

كساني كه مخالف عشق هستند نميتوانند به آن برسند و در نتيجه به فراسوي آن حركت كنند.هرگز جذبه و اندوه عشق را درك نكرده اند پس نميتوانند به فراسوي عشق بروند.

اندوه عشق بسيار توانمند ؛ غني و سودمند است.بسيار زيباست .چون انسان را به منشا زيباييها هدايت ميكند.پس آنرا منفي نبينيم و بگذلريم با تمام وجود آنرا تجربه كنيم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 9:7  توسط وحید  | 

زندگي مثل بازي فوتبال غير قابل پيش بيني است.دليل زيبايي و جذابيت هر دو هم همين غير قابل پيش بيني بودن است.فاصله بين غم و شادي؛بين زشتي و زيبايي ؛خوبي و بدي؛شب و روز؛مرگ  و زندگي و فاصله بين آسمان و زمين آنقدر كم است كه اصلا نميشود فاصله معيني را براي آنها متصور شد.

گفتند خواب چيست؟گفت مرگ سبك.گفتند مرگ چيست؟گفت خواب گران.پس ما هر روز در عين زنده بودن با خواب رفتن  مرگ را تجربه ميكنيم.اين است فاصله مرگ و زندگي.

همه فكر ميكنند كه فاصله بين آسمان و زمين خيلي زياد است.در صورتي كه اين فكر اشتباه است وزمين در آسمان شناور است.و وقتي جسمي در چيزي شناور باشد ديگر نميتوان فاصله اي بين آنها در نظر گرفت.

ما آدمها در اين لحظه خوشحاليم در حالي كه شايد در يك لحظه بعد از فرط غم سيل اشكهايمان جاري شود.و يا بر عكس.

در لحظه اي كه فكر ميكني به هدفت نزديك شده اي ناگهان خود را دور تر از هميشه ميبيني.

هميشه سراب را در روبرويت ميبيني.به همه قشنگيهاي سراب پشت پا بزن.چون هر چه بيشتر به دنبال سراب بدوي ؛ بيشتر تشنه ميشوي و در انتها در اوج فلاكت از پاي در خواهي آمد.پس به دنبال حقيقت باش.سعي نكن شاديهايت را به زور نگه داري.چون به غم سنگين تري دچار خواهي شد.به حقيقت زندگيت نگاه كن و آنرا بپذير.در اين صورت از تمام امكانات جهان هستي براي درك حقيقت و براي ساختن يك زندگي حقيقي استفاده كرده اي.هم از شاديهايش و هم از غمهايش.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 12:43  توسط وحید  | 

و ما اكنون در دست خداونديم؛ تو خورشيدي درخشان در سمت راستي و من زمين نور گرفته در چپ.ولي نيروي تو در نور دادن ؛ بيشتر از نيروي من در نور گرفتن نيست.

و ما خورشيد و زمين ؛ جز آغازي براي خورشيد بزرگتر و زمين بزرگتر نيستيم و تا ابد هم آغاز خواهيم ماند.

تو از خويشتن پيشتري اي غريب گذرنده به دروازه باغ من ؛ و من نيز چون تو از خويشتن پيش ترم.هر چند كه در سايه درختانم نشسته باشم و ساكت و آرام به نظر آيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 12:50  توسط وحید  | 

اي دوست!من آن نيستم كه نمايانم.ظاهر من غير از لباسي بافته از سهل انگاري و زيبايي نيست كه مرا از پرسشهاي تو و تو را از فراموشي من در امان ميدارد.

و اما مني كه در من پنهان است و ادعا ميكند كه من است ؛ رازي پوشيده است كه در اعماق وجودم پنهان است و هيچ كس جز من از آن خبر ندارد و بدين گونه تا ابد پنهان و مخفي ميماند.

اي دوست!از تو ميخواهم كه آنچه ميگويم تصديق نكني و به آنچه ميكنم اعتماد ننمايي.چون گفته هايم چيزي جز صداي انديشه هاي ديوانه اي خود شناخته و اعمالم چيزي جز سايه هاي آرزويت نيست.

اي دوست!وقتي ميگويي باد شرقي ميوزد من هم فورا ميگويم آري.باد شرقي ميوزد.چون نميخواهم بداني كه فكر من در امواج درياست نه در بند باد.تو افكارت را با باد به هم مي بافي و افكار مرا كه وراي درياهاست را درك نميكني و چه خوب كه درك نميكني چون ميخواهم به تنهايي بر دريا قدم گذارم.

اي دوست!وقتي روز تو با خورشيد روشن است ؛ نزد من ظلمت شب است.با وجود اين من از پشت پرده هاي ظلمت از نور خورشيد كه بر قلل كوه ها ميرقصد و از رقصش سايه هاي سياهي بر دره ها و باغها مي اندازد ميگويم.من از همه اينها ميگويم ؛ چون تو نميتواني ترانه هاي ظلمت مرا بشنوي وسايش بالهاي مرا بين ستارگان و سيارات نميبيني.و انگار كه من نميخواهم كه ببيني و بشنوي.چون من ميخواهم تنها شب را تنها بگذرانم.

اي دوست!هنگامي كه تو بر آسمانت صعود ميكني من در دوزخم فرو ميروم.با وجود اين تو از آن گذرگاه سخت مرا ميخواني.((اي دوست من ؛ رفيق من))و من جواب ميگويم ((رفيق من ؛ دوست من)).چون نميخواهم دوزخم را ببيني.لهيبش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را پر ميكند.اما من نميخواهم تو به دوزخ من بيايي و از همه چيز گله كني.چون ميخواهم در دوزخم تنها باشم.

اي دوست من!تو انساني دانا هشيار و بزرگواري.اصلا نه؛ تو انساني كامل هستي.من هم به خاطر بزرگواري تو با دانايي و هشياري با تو سخن ميگويم.من ديوانه اي دور از جهان تو و در عالم دور و غريبم ولي ديوانگي ام را پنهان ميكنم.چون ميخواهم به تنهايي ديوانه باشم.

اي دوست!گرچه در كنار هم راه رفتيم.ولي مقصدمان دور از هم بود.من به تنهايي راه ميروم ؛ شايد ديوانه اي بخواهد تنها با من راه برود.اگر آن ديوانه اي ؛ پس ديگر دوستم نيستی بلكه خود مني.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 14:29  توسط وحید  | 

از دل افروزترين روز جهان؛

                خاطره اي با من هست؛به شما ارزاني:

سحري بود و هنوز؛

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود

گل ياس؛عشق در جان هوا ريخته بود

من به ديدار سحر ميرفتم.

نفسم با نفس ياس درآميخته بود.

 ميگشودم پر و ميرفتم و ميگفتم:((هاي! بسراي اي دل شيدا بسراي!

اين دلافروزترين روز جهان را بنگر! تو دل آويزترين شعر جهان را بسراي!

 آسمان؛ياس؛سحر؛ماه؛نسيم؛ روح در جسم جهان ريخته اند

شور و شوق تو برانگيخته اند

تو هم اي مرغك تنها بسراي!

 همه درهاي رهايي بسته ست.

تا گشايي به نسيم سخني؛پنجره اي را؛بسراي!

بسراي!

من به دنبال دل آويزترين شعر جهان ميرفتم

 در افق؛پشت سراپرده نور؛باغهاي گل سرخ

شاخه گسترده به مهر؛غنچه آورده به ناز

دم به دم از نفس باد سحر؛غنچه ها ميشد باز.

 غنچه ها ميشد باز؛باغهاي گل سرخ؛باغهاي گل سرخ؛

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست!

چون گل افشاني لبخند تو در لحظه شكفتن!

خورشيد!چه فروغي به جهان ميبخشيد!چه شكوهي!

همه عالم به تماشا برخاست!

من به دنبال دل آويزترين شعر جهان ميگشتم.

 دو كبوتر در اوج؛بال در بال گذر ميكردند.

دو صنوبر در باغ؛سرفراگوش هم آورده به نجوا غزلي ميخواندند.

مرغ دريايي ؛با جفت خود؛از ساحل دور؛رو نهادند به دروازه نور....

 چمن خاطر من نيز ز جانمايه عشق؛در سراپرده دل

غنچه اي ميپرورد؛هديه اي مي آورد.

برگهايش كم كم باز شدند:

-يافتم!يافتم!آن نكته كه ميخواستمش!

با شكوفايي خورشيد و گل افشاني لبخند تو آراستمش!

تار و پودش را از خوبي و مهر؛خوشتر از تافته ياس و سحر بافته ام:

((دوستت دارم)) را من دل آويزترين شعر جهان يافته ام.

 اين گل سرخ من است!دامنت پر كن از اين گل كه دهي هديه به خلق؛

كه بري خانه دشمن!كه فشاني بر دوست.!

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست.!

 در دل مردم عالم؛به خدا؛نور خواهد پاشيد؛

روح خواهد بخشيد..

 تو هم اي خوب من!اين نكته به تكرار بگو!

اين دل آويزترين شعر جهان را همه وقت؛

نه به يك بارو به ده بار؛كه صدبار بگو!

((دوستم داري))؟را از من بسيار بپرس!

((دوستت دارم)) را با من بسيار بگو.

 

                                    فريدون مشيري

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 14:33  توسط وحید  |