تبليغاتX
.....وحید..آرام آرام تا خدا
ثبت عقاید


وقتي كه من به دنيا آمدم ؛هيچ پادشاهي دستور نداده بود كه هر پسري در اين روز متولد ميشود ؛كشته شود.وقتي من به دنيا آمدم كسي يك سبد چوبي آماده نكرد؛مرا توي يك ملافه سفيد و تميز نپيچيد ؛توي سبد نخواباند و به آب نينداخت....

من آن نوزادي نبودم كه وقتي متولد شد ميتوانست صحبت كند در حالي كه توي گهواره بودم اما دندان نداشتم.....

من در جواني ام بتهاي بتكده را نشكستم و هيچ پادشاهي دستور نداد كه مرا در آتش بيندازند.پدرم خواب نديد كه مرا قرباني كند و من تيزي و شفافيت چاقوي مهرباني اش را بر گلويم تجربه نكردم...

من هرگز زبان تمام حيوانات را بلد نبودم و نميدانستم مورچه ها چه ميگويند......اگر كسي حرفهايم را قبول نكند عصايي ندارم كه به زمين بكوبم و اژدهايي شود تا به حرفهايم ايمان بياورند......

من هميشه در همين چهار ديواري زندگي ميكنم.هميشه روي همين زمين ميخوابم.اگر اشتباهي كنم يا حرفي بزنم كه خدا از آن دلگير شود؛مرا توي شكم ماهي نمي فرستد.....

پيراهن من ساده و آبي رنگ است.هميشه بوي عطري ميدهد كه اگر فراموش نكنم به آن ميزنم.ولي اگر روي چشم كسي كه نابيناست بيفتد؛شفايش نميدهد.من اگر به مرده اي دست بزنم او همچنان مرده است......

 

 

من آدم مهمي هستم.خيلي مهم.اين را با اطمينان ميگويم.با صداي بلند جلوي آينه به خودم ميگويم.اين را در چت رومها و در تمام  خيابانها و كوچه پس كوچه هاي شهرمان فرياد ميزنم تا همه بدانند كه مهم هستم و مهم هستند...با اينكه معجزه اي ندارم مهمم..با همين لباسهاي ساده كه بوي عطرميدهند مهمم.اگر چه مثل خيليهاي ديگر هستم.غذا مي خورم.خسته ميشوم؛ مي خوابم؛ميدوم؛زمين مي خورم ؛تب ميكنم؛دل درد ميگيرم ..ميميرم...اما باز هم مهمم.

اين را از آنجايي ميگويم كه آفريده شده ام.ميشد كه نباشم.ميشد كه هيچ نشاني از من در اين دنيا نباشد.ميشد كه به دنيا نيايم تا كسي شاد نشود و مادرم نه ماه يك خجم گوشتي بزرگ را با خود به اين ور و اون ور نكشد.ميشد توي دفتر هيچ معلمي جلوي نام و نام خانوادگي من علامت حاضر نباشد.ميشد پسر عموي هيچ كس نشوم و در هيچ كلاسي كنفرانس ندهم.هيچ كس نمي پرسي چرا؟؟؟؟هيچ كس هم جاي خالي مرا احساس نميكرد....

اما با اين همه خدا تصميم گرفت كه باشم.خدا تصميم گرفت كه مرا ؛ خود مرا بيافريند و اين طور شد كه من مهم شدم.هر ذره كار خوب و بد من مهم شد.خدا براي هر ذره از اعمال و رفتار من ارزش قائل شد و من مهم شدم.حتي اگر در 40 سالگي به پيامبري نرسم باز هم مهم هستم...

خدا مرا آفريد.شايد هم حرف گل سرخ درست باشد كه ميگويد:خدا تو را براي من آفريد.اگر تو نبودي من همه عمر جاي خالي تو را احساس ميكردم و از خدا مي پرسيدم چرا؟؟؟چرا خار نيافريدي؟؟؟؟

من با تمام خصوصياتم مهم هستم.تو نيز.
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:29  توسط وحید  | 

ما در مغزمان چه داريم؟؟؟در طول زندگي چندين دهه اي خود چه چيزهايي را با خود اين ور و اون ور ميكشيم؟؟

هر آنچه ما در مغز خود انباشته ايم عقايد و نظريات فرسوده و پوسيده اشخاصي است كه شايد سالها و يا قرنها

از مرگشان ميگذرد و به قول معروف هفت تا كفن پوسوندن.

ما در طول زندگي هميشه در اين فكر هستيم كه علوم و عقايد و باورهاي ي را به زور حفظ كنيم و درمجامع آنها را با فخر به ديگران نشان دهيم.خود را علامه دهر بدانيم و براي هر شخص ديگري پشت ابرو نازك كنيم.در هر زمينه اي كه بحثي به ميان آيد خود را صاحب نظر بدانيم..

ولي بالاخره روزي فرا ميرسد كه با وجود تمام اين علوم و فنون و عقايدي كه در طول زندگي كسب كرده ايم ؛

خود را از هميشه ناتوانتر و نادانتر ميبينيم.مهمترين و ارزشمندترين لحظه همين لحظه اكه خود را نادان ميبينيم.چنان در بين اين همه عقايد و دانسته ها جستجو ميكنيم كه درميابيم كه هيچ نميدانيم.درست در همين

مرحله اي كه انسان پي به ندانستن خويش ميبرد ؛ مرحله دانستن و شروع جستجو براي دانستن هم آغاز ميشود.

دانستن حقيقي.

چشمها در اين لحظه تازه روشن ميشود.گوشها شنوا ميگردند.

عقايد و باورهاي ديگران در حقيقت چشم ما را تيره و تار كرده اند.وقتي پي برديم كه هيچ نميدانيم در پي دانستن حركت ميكنيم.

مثلا ما بچه هايمان را در سنين خيلي پايين با دين خود آشنا ميكنيم.چون بچه ها در اين سن كارهاي پدر و مادر خود را خيلي راحت ميپذيرند.بدون اينكه جستجويي انجام دهند با والدين همراه ميشوند.كودك به اين طرز زندگي همراه با عقايد پدر و مادر بزرگ ميشود.شايد فرد در سنين بالا تر هم از لحاظ اعتقادي انسان مقيدي باشد ؛

ولي چنين اعتقادي ؛ تقليدي بيش نيست. عبادتي كه با  شور و نشاط و جستجوهمراه  نباشد تظاهري بيش نيست.

خدا به تظاهر نيازي ندارد.خداوند منتظر عشق است.ولي ما فقط ياد گرفته ايم كه جملاتي را به زباني بيگانه به خدا بگوييم.آيا وقت آن نيست كه همه دانسته هاي اينچنيني خود را رها كنيم و بگوييم هيچ نميدانيم؟؟آيا وقت آن نرسيده كه عقايد و باورهاي پدران و مادران خود را طوطي وار تكرار نكنيم و خود به دنبال حقيقت باشيم؟؟؟

در تمام دوران زندگي به ما اجبار شده كه بايد روزي پنج مرتبه با خدا به راز و نياز پرداخت.سوال اينجاست كه چرا روزي پنج بار؟؟و چرا حتما به زبان عربي؟؟

چرا ما بايد كودكان را به خاطر حفظ نكردن چندين جمله عربي كه خودمان هم معني آن را نميدانيم تنبيه كنيم؟؟؟

اگر محمد در چين متولد شده بود آيا ما بايد به زبان چيني با خدا صحبت ميكرديم؟؟

كار ما شده دنبال حاشيه رفتن.ما اصل را رها كرده ايم و به فرع چنگ انداخته ايم.دنبال حاشيه رفتن هرگز ما را به مركز نميرساند.

 

در زبان عربي كه ما هر روز تكرار ميكنيم هيچ ابراز عشقي نميتوانيم داشته باشيم.عين يك طوطي بايد جملاتي را به عزيزترين و مهربانترين و بزرگترين كسي كه داريم بگوييم.ولي در انتها ندانيم كه به او چه گفته ايم.

ما غني ترين و پر بارترين زبان و ادبيات را داريم.اما براي بيان عشقمان نسبت به خدا از آن بهره اي نبرده ايم.

خدا تا چه وقت بايد جملات تكراري ما را بشنود..ما نميتوانيم عاشق كسي باشيم و هر روز جمله ديروز خود را تكرار كنيم..بايد در عبادتهايمان هم شور و نشاط و عشق باشد..

.در هنگام نماز اول مشاهده گر باش.منتظر باش كه حظور خدا را حس كني..او را ببين .اگر خدا را پشت به كعبه يافتي تو هم پشت به كعبه نماز بخوان..دنبال اصل باش نه فرع..

 

تمام عقايد و باورهايي كه به اجبار حفظ كرده ايم ؛ از ما يك ربات ساخته كه برنامه اي را از همان ابتدا به آن ميدهند و ربات هم همان برنامه را انجام ميدهد.ولي ما ميتوانيم انسان باشيم.همان انساني كه خدا او را اشرف مخلوقات خواند..

رسد آدمي به جايي كه بجز خدا نبيند             بنگر كه تا چه حد است طيران آدميت

ولي بايد بدانيم كه پرواز كردن با كوله باري از اجبارها ممكن نيست..پس باید کوله بار اجبارها را از دوش برگیریم تا بتوانبم به سوی بالا اوج گیریم.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 14:48  توسط وحید  |