که گربه ها سخت با خود سرگرمند و اعتنایی به او ندارند ایستاد و
به آنان خیره شد.
از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت: ای برادران دعا
کنید.هر گاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید آنگاه
یقین بدانید که باران موش خواهد آمد..
سگ چون این را شنید در دل خود خندید و گفت :(( ای گربه های کور ابله..مگر
در کتابها ننوشته اند و مگر پدران ما نمی دانسته اند که آنچه به ازای دعا و
ایمان و عبادت از آسمان میبارد موش نیست بلکه
استخوان است.؟؟))