چون شب فرا رسید لبها و زبانش خشک شده بود در حالیکه دستانش هنوز همچون شکمش خالی بود...پس خود را آماده کرد و به خارج از شهر رفت.آنجا زیر درختی نشست و به سختی گریست.آنگاه چشمانش را به سوی آسمان برد و در حالیکه گرسنگی درونش را می خورد گفت:((پروردگارا.!نزد ثروتمندی رفتم و درخواست کار کردم اما مرا به خاطر لباس کهنه و مندرسم بیرون کرد.در مدرسه را کوبیدم اما چون دستانم خالی بود نگذاشتند وارد شوم.به جستجوی هر شغلی برآمدم تا قوتی به چنگ آورم اما هیچ فایده ای نداشت.به ناچار دست به گدایی زدم.اما بندگانت مرا دیدند و گفتند:((او قوی هست و نیرومند.اما تنبل..او گدا نیست..))
خدایا این خواست تو بود که مادرم مرا به دنیا بیاورد و اکنون به قدرت تو هستی یافته ام.پس چرا مردم از دادن نانی که به نام تو از آنان می طلبم خودداری می کنند.؟؟))
پس از گفتن این کلمات چهره اش دگرگون شد.برخاست و چشمانش برای انجام تصمیمی درخشیدن گرفت.شاخه ای از درخت کند و به شکل عصایی سنگین به طرف شهر اشاره کرد و فریاد زد:((با قوت صدایم به جستجوی نانی برآمدم اما فایده ای نداشت.اکنون آن را به قوت بازویم به چنگ خواهم آورد.به جستجوی نانی برآمدم به نام عشق و ترحم.اما هیچ کس توجهی نکرد.اکنون آنرا به نام زشتی به دست خواهم آورد.))
سالها گذشت و آن جوان ، دزد ، قاتل و ویرانگر روح شده بود.او هر که را در برابرش بود از بین برد و با پیروزی بر تمام مخالفان و بر تمام نیروها ، ثروتی افسانه ای به چنگ آورد. همه همقطاران تمجیدش می کردند.دزدان به او رشک می ورزیدند و همه مردم شهر از او در هراس بودند.
ثروت و بد نامی او چندان شایع شد که امیر ، او را نماینده خود در شهر کرد و حاکمان نادان نیز از او پیروی می کردند.دزدی ها جایز شد و ظلم و بیداد و رشوه خواری چهره زشت خود را از دست داد و ستم به ضعیفان معمول شد.
بنابراین حرص و طمع انسان ، باعث پیدایش جنایتکارانی بدبخت ، و اعمال خشونت بارش ، سبب آفرینش قاتلان فرزندان صلح شد....