دو هزار سال قبل از ميلاد مسيح.من اتانا هستم.
عقاب: دوست من ؛من تو را به آسمان ميبرم.سينه ات را روي سينه من بگذار و دستانت را روي بالهايم بچسبان.
كمي كه آن بالاها پرواز كرديم عقاب گفت:
دوست من!نگاه كن.ببين زمين چطور عوض شده است.به دريا نگاه كن كه دركنار كوههاي دنيا قرار دارند.زمين فقط به شكل كوه است و دريا همچون جوي آب در كنار كوهها.
بالاتر ميرويم و اوج مي گيريم.
عقاب به اتانا میگوید:
دوست من نگاه كن.!ببين زمين چطور عوض شده است و چقدر آنرا كوچك ميبيني.
در همين حال كه مرتبا اوج ميگيريم و به بالا ميرويم عقاب ميخواهد كه پايين را نگاه كنم و هر چه را كه ميبينم شرح دهم.از اينجا زمين مثل يك آلونک است و دریاها مانند يك حیاط دور آلونک را گرفته اند.
بالاتر ميرويم.عقاب ميگويد:
دوست من !پايين را نگاه كن و ببين كه زمين چطور عوض شده.زمين از اينجا به اندازه يك كيك كوچك است.
بالاتر كه ميرويم ديگر اثري از زمين نميبينم وزمين كاملا ناپديد شده.چشمهايم ديگر درياي پهناور را نميبيند.زمين را ديگر نميبينم.هر چه بالاتر رفتیم زمین کوچک و کوچکتر شد تا جایی که دیگر اثری از زمین نمی دیدم.
اینجا خودم را ميبينم كه سينه ام را روي سينه عقاب گذاشته ام و دستانم را به بالهايش چسبانده ام و بزرگي زمين را كه چه زود كوچك شد و ناپديد گرديد.
دوست من! چشمهايم ديگر آن درياي پهناور را نمي بيند.
دوست من! من ديگر نميخواهم به آسمان بروم.آنچه باید می فهمیدم فهمیدم.
بايست تا بتوانم به زمين برگردم.
عقاب ميگويد:
قلم را بردار و بنويس ويا چيزهايي را كه ديدي و دريافتي براي برادران و خواهرانت تعريف كن.
من به عقاب قول ميدهم كه براي ديگران تعريف كنم.
و حالا دوهزار و شش سال بعد از ميلاد مسيح و من اينجا هستم.روي زمين و در كنار درياي پهناور.از اينجا ماه را ميبينم كه به اندازه يك كيك كوچك بيشتر نيست و ژوپيتر که كاملا ناپديد شده.اینجا خودم را میبینم که روی زمین و در کنار دریا نشسته ام و زمین به من میگوید قلم را بردار و بنویس و یا چیزهایی را که از ماه و ژوپیتر دیدی برای برادران و خواهرانت تعریف کن.من به زمین قول میدهم که برای دیگران تعریف کنم.چشمانم را میبندم.بزرگترین را با چشمان بسته هم میتوان دید و من میبینم.کسی میگوید قلم را بردار و آنچه با چشمان بسته میبینی بنویس یا برای برادران و خواهرانت تعریف کن.من قول میدهم که برای دیگران تعریف کنم......