تبليغاتX
.....وحید..آرام آرام تا خدا
ثبت عقاید


 یک روز که داشتم در مزرعه قدم می زدم صدای دانه گندمی را شنیدم که از خدا گلایه میکرد.از او علت گلایه هایش را پرسیدم .گفت:((چند روز است که بر سر ما از آسمان باران تلخی می بارد.امروز دیگر طاقتمان تمام شده.دیگر تحمل این وضع را نداریم.من می خواهم بدانم خدا چرا باران شیرین را از ما گرفته و باران تلخ برایمان می فرستد.؟ مگر از ما چه گناهی سر زده؟.((سرم را بالا گرفتم و خدا را دیدم که با لبخند روی مزرعه سم پاشی میکند......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 14:44  توسط وحید  |